كربلا ميمرد اگر زينب نبود
اين پيام تنها بخشي از يك شعر نيست ، يك واقعيت است . واقعيتي كه ريشه در حقيقت دارد . حقيقتي كه تنها يك لحظه فكر كردن به آن تحملي به وسعت روزهاي سخت تاسوعا و عاشورا مي خواهد ، گاهي كه زينب كبري نظارگر جنايات بيشرمانه حرس و طمع است .
عمر سعد با خود نجوا مي كند : چه بايد كرد ؟ يك سو واقعيت ثروت و حكومت بر بلاد عظيم است و يك سو حقيقت و روشنائي خورشيدي كه دستهايش ستاره باران اشكهاي كودک شش ماهه است .
حرمله تير را در كمان ميگزارد نشانه مي رود و منتظر فرمان سعد است سعد اما هنوز در جدال با خود و شيطان است حرمله فرياد ميزند بزنم ؟ و شمر در گوش سعد نجوا مي كند فرمان را بدهم بايد برگردي به كوفه فرمان دهم يا فرمان ميدهي ؟ از آسمان كربلا آتش می بارد و كينه در خاك ميتپد سعد دست را بالا مي برد تير پرتاب مي شود كاش دستم بريده بود كاش پايم ميشكست حالا سر انجام اين تير چه خواهد شد .
تمام چهره امام را خون احاطه مي كند و علي اصغر لبريز اب مي شود .
ديگه نميتونم بنويسم شايد باز بيام