سلام
زندگی شاید یک خیابان درازیست یا هرچیز دیگری یا اینکه میان دو مرگ زاده شدیم یا اینکه زندگی شاید آن لحظه یا هرچیز دیگری باشد اما زندگی هرچیزی هست مرا نمیشناسد مرگ .
با یک شعر قدیمی تازه دوباره میسازمت وطن!!!
جهان در ابتدای ویرانی است
و این اتفاق تا چند لحظه دیگر
می افتد
خواننده عزیز!
من شمارا به
افتادن از ارتفاعی دعوت می کنم
که دوباره برمی گردیم روی زمین
و
گل گشت
و
بیخیال هرچه اسمان و زمین است
پس بخاطر من جیغ بکشید !
یه شعر دیگه :
دنیا کنار پنجره ساکت نشسته است
از پشت شیشه های مشبک
اندام خیس تو را خیره مانده ام
از پشت شیشه های مشبک
روی تورم بیقائدگی دست می کشم
این دستهای بی حوصله مال کیست
زیر حبابها یخ می زند این دستهای بی حوصله ...
تا کمی بعدتر خدا حافظ
+
نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط مسعود نوری فیروزی
|