انسان درون جمجمه می پوسد
من جنایات این موجودات بی هویت در غزه رو به همه تسلیت میگم بخصوص به خودم که هنوز ساکتم
سلام
امروز در تاریخ وبلاگ نویسی من روز جالبی چون دوتا پست در یک روز گزاشتم داشتم ترانه معین رو زمزمه می کردم :
دلم میخواد به اصفهان برگردم
باز هم به اون نصف جهان برگردم
برم اونجا بشینم در کنار زاینده رود
بخونم از ته دل ترانه و شعر و سرود
خودم اینجا دلم اونجا همه دار و ندارم اونجاست
ای خدا عشق من و یار من و اون گل نازم اونجاست
چی بگم با کی بگم عقده دل رو پیش کی خالی کنم
دردم رو با چه زبون به این و اون حالی کنم
به خدا این دل من پر از غمه همه دنیا برام جهنمه
هرچه گویم من از این سوز دلم بخدا بازم کمه بازم کمه
عجب ترانه ایه گوش نکردین برید یه بار امتحان کنید عالیه .
یه شعر دیگه :
چی بگم ابری و بارون نمیشی
دردرو میفهمی و درمون نمیشی
خیلی وقته ...
من رو می بینی و حیرون نمیشی
دل دیونه خرابم میکنی چرا مثل قدیما جون نمیشی
این ترانه رو هم فریدون خونده تو کاست از تو دورم .
اندکی صبر
سحرنزدیک است !
نگاهی شاید
هفته نامه نسیم را تورق میکنم به نیت صفحه ادبی است که شاید گاهی انعکاس دوباره روزهای تکرار ناشدنی را در آن ببینم، روزهای حضور استاد آتشی و بعد تر محسن شریف ، خورشید فقیه ، محسن دلواری زاده ،گاهی حسن زنگنه ، حسین دهقانی ، ایرج صغیری و از جوانتر ها امید غضنفر ، سیامک برازجانی ، زهرا جهان افروزیان ، حماسه و حسام حق پرست ، محسن موسوی ، احسان احمد زاده ، محسن خوئینی ، و بهترینهای دیگر که ذهنم یاری نمیکند و حضورشان همشگی بود و اعتبار نسشتهای ادبی نسیم به نام آنها رقم میخورد و ای کاش این روزها را نمیدیدم .
آن سالهای تازگی و شور و شعر چه زود تمام شد ، بزرگداشت شاملوی بزرگ و شعر خوانی امید غضنفر با هم نوازی برادران حق پرست و اتاقی که حتی برای نفس کشیدن هم پر بود و بزرگداشت بیابانی و چوبک و بزرگان این دیار و نشستهای داغ ادبی و مجادله و گفتگو و سر اخر چای و خنده و دیدار هفته آینده .
برایند تمام این نشستها، صفحه ادبی پر رونق و لبریز فکر و شعر و هرچه هوای تازه . امروز اما صفحه ادبی و جلسات را که نگاه می کنم کمتر امیدی برای فردائی حتی تکراری در من سوسو نمیزند .
شعر های کسل کننده ، حرفهای تکراری و اتاقی غبار آلود تهفه دوشنبهای خسته کننده ای است که با تمام تلاش استاد آرش نیا رنگ تازه ای بجز خاکستری به خود نمی گیرد . از این میان تنها گاه گاهی شاید هراز گاهی تنها جرقه ای اتاق را به سراب دعوت می کند . و تلاشهای میگلی عزیز که هیچ گاه خسته نمی شود و احساس می کند هنوز در جان این بیحادثه اتفاقی خوابیده است تنها دلیل همیشگی رفتن است تنها برای شعر که حالا برای خود سنگ قبر می تراشد و شعری که در نبود شعر مرثیه گوی این دفینه باشد و ما که هر دوشنبه به فاته خوانی ان روزها بر مزار شعر دوشنبه ها جمع می شویم ، چای می خوریم و هم دیگر را که نمیشناسیم می بینیم و تسلیت می گوئیم .
روحش شاد و یادش گرامی باد .
مسعود نوری فیروزی
شانزدهم اردیبهشت یک هزارو سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی
امروز پنجمین سالگرد ازدواج من و خانم گلمه ![]()
ما که خدا را شکر زندگی خوبی داریم
خدا کنه شما هم همینطور باشید
شاد و سربلند و با امید به خدای بزرگ همیشه به فردا فکر کنید نه فردای قسط یا بدهکاری
نه فردای خنده و عشق و دوستی
درسته زندگی بد جور فشار میاره و و باید همیشه به این فکر کنیم که چطور میشه مشکلات رو حل کرد
ولی همین که فکر میکنیم چطور می شه مشکلات رو حل کرد خودش غنیمته امید وارم همیشه عاشقانه زندگی کنید و به هم عشق بورزید چون حضرت حافظ می فرماید :خلاصه عاشق باشید ![]()
سلام
بعد از ۵ ماه آمدم با دستهای خالی و چشمهائی که خیره به شما است و بعد از ۵ ماه که آمدم دیدم که هیچ کس حال مرا نمی پرسد حتی اخطاری که بگوید وقت تمام است یا هر چیز دیگر منتظرم و دوباره خواهم آمد .
كربلا ميمرد اگر زينب نبود
اين پيام تنها بخشي از يك شعر نيست ، يك واقعيت است . واقعيتي كه ريشه در حقيقت دارد . حقيقتي كه تنها يك لحظه فكر كردن به آن تحملي به وسعت روزهاي سخت تاسوعا و عاشورا مي خواهد ، گاهي كه زينب كبري نظارگر جنايات بيشرمانه حرس و طمع است .
عمر سعد با خود نجوا مي كند : چه بايد كرد ؟ يك سو واقعيت ثروت و حكومت بر بلاد عظيم است و يك سو حقيقت و روشنائي خورشيدي كه دستهايش ستاره باران اشكهاي كودک شش ماهه است .
حرمله تير را در كمان ميگزارد نشانه مي رود و منتظر فرمان سعد است سعد اما هنوز در جدال با خود و شيطان است حرمله فرياد ميزند بزنم ؟ و شمر در گوش سعد نجوا مي كند فرمان را بدهم بايد برگردي به كوفه فرمان دهم يا فرمان ميدهي ؟ از آسمان كربلا آتش می بارد و كينه در خاك ميتپد سعد دست را بالا مي برد تير پرتاب مي شود كاش دستم بريده بود كاش پايم ميشكست حالا سر انجام اين تير چه خواهد شد .
تمام چهره امام را خون احاطه مي كند و علي اصغر لبريز اب مي شود .
ديگه نميتونم بنويسم شايد باز بيام