تبليغاتX
دستی پر از بریده مهتاب
ما درپیاله عکس رخ یار دیده ایم
+ نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 9:13 بعد از ظهر توسط مسعود نوری فیروزی |

وقتی دروغ سخنگو است

انسان درون جمجمه می پوسد

من جنایات این موجودات بی هویت در غزه رو به همه تسلیت میگم بخصوص به خودم که هنوز ساکتم

+ نوشته شده در سه شنبه 24 دی1387ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط مسعود نوری فیروزی |

سلام

امروز در تاریخ وبلاگ نویسی من روز جالبی چون دوتا پست در یک روز گزاشتم داشتم ترانه معین رو زمزمه می کردم :

دلم میخواد به اصفهان برگردم

باز هم به اون نصف جهان برگردم

برم اونجا بشینم در کنار زاینده رود

 بخونم از ته دل ترانه و شعر و سرود

خودم اینجا دلم اونجا همه دار و ندارم اونجاست

ای خدا عشق من و یار من و اون گل نازم اونجاست

چی بگم با کی بگم عقده دل رو پیش کی خالی کنم

دردم رو با چه زبون به این و اون حالی کنم

به خدا این دل من پر از غمه همه دنیا برام جهنمه

هرچه گویم من از این سوز دلم بخدا بازم کمه بازم کمه

عجب ترانه ایه گوش نکردین برید یه بار امتحان کنید عالیه .

یه شعر دیگه :

چی بگم ابری و بارون نمیشی

دردرو میفهمی و درمون نمیشی

خیلی وقته ...

من رو می بینی و حیرون نمیشی

دل دیونه خرابم میکنی چرا مثل قدیما جون نمیشی

این ترانه رو هم فریدون خونده تو کاست از تو دورم .

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط مسعود نوری فیروزی |

اندکی صبر


سحرنزدیک است !

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت 3:54 بعد از ظهر توسط مسعود نوری فیروزی |

سلام
اینکه دیروز تولد من بود و کسی تبریک نگفت ممنونم یا بقولی خییییییییییلی ممنونم ! اما اینکه خانم گلم برام یه گوشی ملس خرید خیلی باحال بود دیگه دیگه ! بترکه چشم حسود .
اینم که یه دوستی همشه میگه اپ کن و من مخالفم چون مطلب تازه ای ندارم بهش گفتم :
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
راستی امروز این شرکت جدیدمون به یمن چهارم شدن تیم فوتبالمون ( من دفاع بازی میکنم ) البته ما تو چهار تیم تیم چهارم شدیم یعنی یجورائی اول شدیم درسته ! اره داشتم میگفتم بهمون یه بن 250000 تومنی خرید البسه ورزشی داده که من میخوام برم و یه کارائی بکنم .... حالا ما اینیم دیگه کنجکاوی هم ممنوع خیلی خوب بای تا های برو بچ !
 
+ نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط مسعود نوری فیروزی |

سلام
زندگی شاید یک خیابان درازیست یا هرچیز دیگری یا اینکه میان دو مرگ زاده شدیم یا اینکه زندگی شاید آن لحظه یا هرچیز دیگری باشد اما زندگی هرچیزی هست مرا نمیشناسد مرگ .
با یک شعر قدیمی تازه دوباره میسازمت وطن!!!
جهان در ابتدای ویرانی است
و این اتفاق تا چند لحظه دیگر می افتد
خواننده عزیز!
من شمارا به
افتادن از ارتفاعی دعوت می کنم
که دوباره برمی گردیم روی زمین
و گل گشت
و بیخیال هرچه اسمان و زمین است
پس بخاطر من جیغ بکشید !


یه شعر دیگه :

دنیا کنار پنجره ساکت نشسته است
از پشت شیشه های مشبک
اندام خیس تو را خیره مانده ام
از پشت شیشه های مشبک
روی تورم بیقائدگی دست می کشم
این دستهای بی حوصله مال کیست
زیر حبابها یخ می زند این دستهای بی حوصله ...



تا کمی بعدتر خدا حافظ
+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط مسعود نوری فیروزی |

     نگاهی شاید

هفته نامه نسیم را  تورق میکنم به نیت صفحه ادبی است که شاید گاهی انعکاس دوباره روزهای تکرار ناشدنی را در آن ببینم، روزهای حضور استاد آتشی و بعد تر محسن شریف ، خورشید فقیه ، محسن دلواری زاده ،گاهی حسن زنگنه ، حسین دهقانی ، ایرج صغیری و از جوانتر ها امید غضنفر ، سیامک برازجانی ، زهرا جهان افروزیان ، حماسه و حسام حق پرست ، محسن موسوی ، احسان احمد زاده ، محسن خوئینی ، و بهترینهای دیگر که ذهنم یاری نمیکند و حضورشان همشگی بود و اعتبار نسشتهای  ادبی نسیم به نام آنها رقم میخورد و ای کاش این روزها را نمیدیدم .

آن سالهای تازگی و شور و شعر چه زود تمام شد ، بزرگداشت شاملوی بزرگ و شعر خوانی امید غضنفر با هم نوازی برادران حق پرست و اتاقی که حتی برای نفس کشیدن هم پر بود و بزرگداشت بیابانی و چوبک و بزرگان این دیار و نشستهای داغ ادبی و مجادله و گفتگو و سر اخر چای و خنده و دیدار هفته آینده .

 برایند تمام این نشستها، صفحه ادبی پر رونق و لبریز فکر و شعر و هرچه هوای تازه . امروز اما صفحه ادبی و جلسات را که نگاه می کنم کمتر امیدی برای فردائی حتی تکراری در من سوسو نمیزند .

شعر های کسل کننده ، حرفهای تکراری و اتاقی غبار آلود تهفه دوشنبهای خسته کننده ای است که با تمام تلاش استاد آرش نیا رنگ تازه ای بجز خاکستری به خود نمی گیرد . از این میان تنها گاه گاهی شاید هراز گاهی تنها جرقه ای اتاق را به سراب دعوت  می کند . و تلاشهای میگلی عزیز که هیچ گاه خسته نمی شود و احساس می کند هنوز در جان این بیحادثه اتفاقی خوابیده است تنها دلیل همیشگی رفتن است تنها برای شعر که حالا برای خود سنگ قبر می تراشد و شعری که در نبود شعر مرثیه گوی این دفینه باشد و ما که هر دوشنبه به فاته خوانی ان روزها بر مزار شعر دوشنبه ها جمع می شویم ، چای می خوریم و هم دیگر را که نمیشناسیم می بینیم و تسلیت می گوئیم .

روحش شاد و یادش گرامی باد .

 

 

       مسعود نوری فیروزی

 

   شانزدهم اردیبهشت یک هزارو سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط مسعود نوری فیروزی |

دوباره سلام

امروز پنجمین سالگرد ازدواج من و خانم گلمه  ما که خدا را شکر زندگی خوبی داریم   خدا کنه شما هم همینطور باشید   شاد و سربلند و با امید به خدای بزرگ همیشه به فردا فکر کنید نه فردای قسط یا بدهکاری   نه فردای خنده و عشق و دوستی   درسته زندگی بد جور فشار میاره و و باید همیشه به این فکر کنیم که چطور میشه مشکلات رو حل کرد ولی همین که فکر میکنیم چطور می شه مشکلات رو حل کرد خودش غنیمته امید وارم همیشه عاشقانه زندگی کنید و به هم عشق بورزید چون حضرت حافظ می فرماید :خلاصه عاشق باشید

+ نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط مسعود نوری فیروزی |

سلام

 بعد از ۵ ماه آمدم با دستهای خالی و چشمهائی که خیره به شما است و بعد از ۵ ماه که آمدم دیدم که هیچ کس حال مرا نمی پرسد حتی اخطاری که بگوید وقت تمام است یا هر چیز دیگر منتظرم و دوباره خواهم آمد .

+ نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط مسعود نوری فیروزی |

كربلا ميمرد اگر زينب نبود

اين پيام تنها بخشي از يك شعر نيست ، يك واقعيت است . واقعيتي كه ريشه در حقيقت دارد . حقيقتي كه تنها يك لحظه فكر كردن به آن تحملي به وسعت روزهاي سخت تاسوعا و عاشورا مي خواهد ، گاهي كه زينب كبري نظارگر جنايات بيشرمانه حرس و طمع است .

عمر سعد با خود نجوا مي كند : چه بايد كرد ؟ يك سو واقعيت ثروت و حكومت بر بلاد عظيم است و يك سو حقيقت و روشنائي خورشيدي كه دستهايش ستاره باران اشكهاي كودک شش ماهه است .

حرمله تير را در كمان ميگزارد نشانه مي رود و منتظر فرمان سعد است سعد اما هنوز در جدال با خود و شيطان است حرمله فرياد ميزند بزنم ؟ و شمر در گوش سعد نجوا مي كند فرمان را بدهم بايد برگردي به كوفه فرمان دهم يا فرمان ميدهي ؟ از آسمان كربلا آتش می بارد و كينه در خاك ميتپد سعد دست را بالا مي برد تير پرتاب مي شود كاش دستم بريده بود كاش پايم ميشكست حالا سر انجام اين تير چه خواهد شد .

تمام چهره امام را خون احاطه مي كند و علي اصغر لبريز اب مي شود .

ديگه نميتونم بنويسم شايد باز بيام

+ نوشته شده در یکشنبه 23 دی1386ساعت 8:22 قبل از ظهر توسط مسعود نوری فیروزی |